.........دمپایی شصتی
کاش 1000 بار نوشتن دوستت دارم جریمه ی مدرسه ام بود.
امیدوارم خوشتون بیاد.......لطفا نظر خصوصی نزارین
می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از
آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش
بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد
رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:
«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید
و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.»
درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم
ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»
هفت سین خالی از یه سین
دیوان حافظ تو بغل
تا که تو از راه نرسی
نه شعر میخونم نه غزل
تو باید از راه برسی
به مرز و بوم این دیار
تا از حضورت حس کنم
رسیده عطر نو بهار
روزی که از راه برسی
زمستون از پا در میاد
هفت سین خالی از یه سین
سایه ی دستاتو میخواد
تن پوش تازه بر تن و
گم شدنم تو آینه
وقتی که تو کنارمی
هر روز نوروز منه
دلم ازت جدا نشد
نفس تورو نفس کشید
یه سال از این دوری گذشت
قصه به آخر نرسید
با آرزوی دیدنت
هفته به هفته نو شدم
جمله ی "باز میبینمش"
وعده ی من شد به خودم
تو داری از راه میرسی
زمستون از پا در میاد
هفت سین خالی از یه سین
سایه ی دستاتو
تن پوش تازه بر تن و
گم شدنم تو آینه
وقتی که تو کنارمی
هر روز نوروز منه
رها اعتمادی
گاهی باید بی رحم باشی با خود خودت ...
باید دست دلت را بگیری ٬ کنج خلوتی را پیدا کنی
خیره شوی در چشمان دلت
و بدون هیچ مقدمه و حاشیه ای برایش بازگو کنی
تمام آنچه را که خوب می داند
اما نمی خواهد و یا شاید نمی تواند باور کند ...
باید بی رحمانه تمام بغض کردن هایش را
ضجه زدن هایش را نادیده بگیری و باز هم بگویی ...
آنقدر بگویی تا باور کند تمام آنچه را که نمی خواست
و یا شاید نمی توانست باور کند تا به امروز
نه صدام درمیومد
نه میتونستم نیگاش کنم
اومد جلو
دستمو گرفت
لپمو بوسید
بغلم کرد
فکر کنم گفت خدا فظ
یادمه که گفتم مواظب خودت باش
سوار ماشین شد
چشم بر نداشتم ازش
از شیشهٔ عقب ماشین نیگام میکرد، نیگاش میکردم
رفت
اشکای گرم من تو هوای سرد نیمه شب اوپسالا اومدن پایین
ساعتها راه رفتم, اشک ریختم , صداش کردم و سرما رو حس نکردم
عزیزم رفت ...
از درسم ک خبری نیست به خدا از بس درس خوندم خسته شدم
کارنمم که گرفتم خیلی کم شدم ۶۳/۱۹ خیلی بده حالا مهم نیست من از یه پسری خوشم اومده خیلی دوسش دارم اسمش کسری است خیلی خوشگله نمیدونم باید چیکار کنم ؟؟؟!!! امروزم که 22 بهمنه پیروزی این انقلاب را تبریک میگویم .....
| Design by KHanOomi |

